"ادعونی استجب لکم"
-مرا دریاب ای آغوش هستی بخش
که من بسیار بد کارم
ولی تو آن قدر مجد و بزرگی میکنی بر ما
که در اوج گناهم عفو را می خواهم و دستم به دامان شما گیرم
صدایت را شنیدم کاو تو می گفتی:
-اجابت میکنم هر کس بخواند نام اعظم را
بخوان من را که جز من دادرس -فریاد خواهی نیست
ای گمراه ظلمت در دل افکنده
بخوان من را -اجابت میکنم آن را که می خواهی
دلت را صاف کن با ما
که عرش کبریایی جای کذب و عالم تقوا ریایی نیست
-شنیدم آنچه را گفتی
که من را استطاعت نیست-حفظ رمز هستی ساز
ولی گر می شنیدی آنچه را گفتم
بخوان او را که او تنها کلید مشکل مشکل گشایانست.
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:27  توسط نیلوفر
|
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هرکس مینماید همچو گل ور بگویم باز پوشان باز پوشاند ز من
چشم خود را گفتم اخر یک نظر سیرش ببین گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندد چو صبح ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان بر آید باک نیست بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید کاو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من
ختم کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:11  توسط نیلوفر
|
خوانده اي از خيام؟
ميشناسي حافظ؟
سخن سعدي چيست؟
تو چه ميداني از رستم و زال؟
پر سيمرغ به خاطر داري؟
که جلال و عظمت
شوکت فخر جهان ايران را
تو چه ارزان دادي
به ملونهايي که چو طبلي تو خالي مي مانند
کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ
کار امروز برايم اينست
که کجا ميرويد
گل سرخ وطنم
و چرا غافل از احوال دل خويشتنم
چشمهاي عطار
خيس از شبنم غم
که چرا اينهمه فرهنگ و هنر
پايمال هيچ است
و عذاب وجدان
چه کسي او را کشت؟
هر نفر يک تيشه
هر سخن يک ضربه
پيکر نخل بلند فرهنگ
رو به نابودي و ويراني خود خواهد داشت
چشمها را بايد شست؟
نه عزيزم ديرست
چشمها را بگشا
و ببين اين همه تاريخ و شکوه
زير اين تيشه ي سخت
ناتوانست به دادش برسيم
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:31  توسط نیلوفر
|
يارب اين نوگل خندان که سپردي به منش مي سپارم به تو از شر حسود چمنش
گرچه از کوي وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سر منزل سلمي رسي اي باد صبا چشم دارم که سلامي برساني ز منش
به ادب نافه گشايي کن از آن زلف سياه جاي دلهاي عزيزست به هم بر مزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره ي عنبر شکنش
در مقامي که به ياد لب او مينوشند سفله آن مست که باشد خبر از خويشتنش
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:30  توسط نیلوفر
|
سالهاي سال است
حرف حافظ را با زبان سعدي
حرف فردوسي را با زبان خيام
مي نويسيم و خوشيم
هيچ حرفي نو نيست
همه تكراري و بي مضمون اند
زندگي ساده تر از شعر من است
گر تو سختش نكني
ساده هم ميگذرد
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:33  توسط نیلوفر
|
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم جامه ي كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
عيب درويش و توانگر به كم و بيش بد است كار بد مصلحت آنست كه مطلق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
شاه اگر جرعه ي رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به مي صاف مروق نكنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان فكر اسب سيه و زين مغرق نكنيم
آسمان كشتي ارباب هنر مي شكند تكيه ان به كه بر اين بحر معلق نكنيم
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:28  توسط نیلوفر
|
آسمان دورترين نقطه ي پرواز دليست
كه قفس را وطن خويش كند
ليك اين گنبد دوار كبود
گرچه اوج است ولي نقطه ي آغاز من است
ما كه در عمق همين خاك سر از خواب به در آورديم
حال آنقدر بزرگيم و عظيم
كه سر از عرش فرا برده و نزديك خدا جا داريم
ميكنم زمزمه لالايي خاك
در حريم افلاك
كه چه نزديك خدا با دل ماست
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:17  توسط نیلوفر
|
خوشست خلوت اگر يار يار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا كه در حريم وصال رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماي گو مفكن سايه ي شرف هرگز بر ان ديار كه طوطي كم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت كه حال آتش دل توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد
هواي كوي تو از سر نميرود آري غريب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ چو غنچه پيش تواش مُِهر بر دهن باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:22  توسط نیلوفر
|